ناگفته های قائم مقام سابق دادستان آمریكا از یك خودكشی

ناگفته های قائم مقام سابق دادستان آمریكا از یك خودكشی

آروما: ششم ماه می ۱۹۸۶ بود و من فقط چند روز با فارغ التحصیل شدن از دانشكده حقوق فاصله داشتم. پس از ظهر همان روز٬ مادرم به دنبال یافتن من با دفتر مجله حقوق تماس گرفت. من تازه آنجا را ترك كرده بودم تا پیش از مستقرشدن برای شب درازِ مطالعه برای امتحان ها، شام مختصری بخورم. از دوستم كه آن بعدازظهر تلفن را جواب داد٬ خواسته شد كاری را انجام دهد كه هیچ دوستی نباید مجبور به انجام آن باشد: به من بگوید پدرم مرده است!



این ماجرا به دوران پیش از پیدایش تلفن همراه برمی گردد. برای همین، هیچ راهی برای یافتن من نبود. دوستم می دانست كه من پیش از بازگشت به كتابخانه٬ به فروشگاه كپی «كینكو» (یكی دیگر از نشانه های دهه ی ۸۰) می رفتم. هنگامی كه به فروشگاه رسیدم٬ بیرون آن منتظر ایستاده بود. او به من اظهار داشت كه مادرم زنگ زده و گفته كه پدرم مرده است.

من اطمینان داشتم كه پدرم بر اثر تصادف ماشین٬ سكته قلبی یا دیگر انواع اتفاقی مرگ، نمرده است. می دانستم كه او خودش به زندگی خود آخر داده است.

پدر من كه آن زمان ۵۶ ساله بود٬ برای سال ها پنجه در پنجه افسردگی داشت و در ماه های منتهی به مرگش٬ درد و رنجی كه می كشید شدت گرفته بود.

مادرم٬ من و خواهرم هر سه با او بحث می كردیم كه از یك متخصص كمك بگیرد اما او نگران «داغ ننگی» بود كه اعتقاد داشت درمان روانشناختی بر پیشانی اش می نهد.

او یك وكیل و قاضی دادگاه تجدید نظر بود و نگران آن بود كه «این مبحث درز كند» چون در حالیكه علم پزشكی، افسردگی را به چشم بیماری می نگریست٬ عامه مردم چنین دیدی نداشتند و همانند خیلی از افراد هم نسل پدر من٬ بخصوص مردها٬ افسردگی را بیش از آنكه یك بیماری بدانند٬ نشانه ای از «ضعف خویش» می پنداشتند.

درگیری پدر من با افسردگی٬ دوره ای اما همیشگی بود و شدتش گاه فرا می رفت و گاه فرو می نشست. ما در ایام درخشانش خیلی امیدوار می شدیم اما ناگزیر٬ تاریكی از پس آن سر می رسید. خانواده ای به غایت صمیمی و نزدیك بودیم. صرفا درباره هر چیز حرف نمی زدیم٬ بلكه شادی ها و افسوس های یكدیگر را احساس می كردیم و با این وجود٬ ما در بیرون كشاندن او از آن تاریكی٬ احساس ناتوانی می كردیم.

هنگامی كه به گذشته می نگرم می بینم كه ما واقعا ناتوان و درمانده نبودیم و می دانم كه هر روزم را همراه حسرتی خواهم زیست؛ حسرت آنكه با شدت بیشتری پا نفشردم كه او از كسی كمك بگیرد.

من از مرگ پدرم٬ به صورت عمومی چندان سخن نگفته ام و با آنكه اكنون ۳۰ سال از آن می گذرد، هنوز طوری برایم دردناك است كه راه را بر نفسم می بندد. من از این متنفرم كه پدرم، همینطور دیگر كسانی كه جان خویش را می گیرند٬ بیش از چگونه زیستنشان با چگونه مردنشان تعریف می شوند و از نگاه من، این كاستن از ارزش زندگی آنهاست.

اما من مسئولیتی بر شانه های خود حس می كنم؛ مسئولیتی كه هفته پیش با مرگ «آنتونی بوردین» [۱] و «كیت اسپید» [۲] و بالا گرفتن خبرهای آزاردهنده درباره میزان خودكشی ها برجسته شد. مسئولیت آن كه هر صدایی را كه دارم به كار ببرم تا به زدودن حس شرم و ننگ آمیخته با بیماری های روانی كمك كنم و تشویق گر پذیرش درمان برای آنانی باشم كه از آن رنج می برند.
كیت اسپید - آنتونی بوردین

1397/03/24
12:13:16
5.0 / 5
10
تگهای خبر: افسردگی , بیماری
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۱ بعلاوه ۳

aroma لینک دوستان آروما

آروما AromaStore

aroma تگهای آروما

aromastore.ir - حقوق مادی و معنوی سایت آروما محفوظ است

Aroma آروما

فروشگاه آروما استور